فایل word برگزیده ایی از تاریخ پیامبر اسلام (ص)

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

 فایل word برگزیده ایی از تاریخ پیامبر اسلام (ص) دارای 159 صفحه می باشد و دارای تنظیمات و فهرست کامل در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد فایل word برگزیده ایی از تاریخ پیامبر اسلام (ص)  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

مقدمه :
تحقیقی که در دست دارید , خلاصه و برگزیده ای است از تاریخ پیامبر اسلام (ص) که از منابع و مأخذ مهم و معتبر از جمله «تاریخ پیامبر اسلام» تألیف استاد مرحوم «دکتر محمد ابراهیمی آیتی» جمع آوری شده است . در بعضی موارد نیز از راهنمایی اساتید محترم و کتب دیگر نیز استفاده شده است . امید است مورد لطف و تأیید شما استاد عزیز قرار گیرد .
 
اجداد رسول خدا
از رسول خدا(ص ) روایت شده است که فرمود: اذا بلغ نسبی الی عدنان فامسکوا((هرگاه نسب من بـه عـدنان رسید از ذکر اجداد جلوتر خودداری کنید ((1)) )) به این جهت , شرح حال اجداد پیامبر اسلام (ص ) را از جد بیستم , یعنی ((عدنان )) شروع می کنیم .
20 ـ عـدنـان : پـدر عـرب عـدنـانـی است که در تهامه , نجد و حجاز تا شارف الشام وعراق مسکن داشـتـه انـد و آنان را عرب معدی , عرب نزاری , عرب مضری , عرب اسماعیلی , عرب شمالی , عرب مـتـعـربـه و مـسـتـعـربـه , بـنـی اسـمـاعـیـل , بـنـی مشرق , بنی قیدارمی گویند و نسبشان به اسماعیل بن ابراهیم (ع ) می رسد ((2)).
عدنان دو پسر داشت : ((معد)) و ((عک )) که ((بنی غافق )) از ((عک )) پدید آمده بودند19 ـ معدبن عدنان : ((عدنان )) با فرزندان خویش به سوی یمن رفت و همان جا بودتاوفات یافت او را چند پسر بـود که معد بر همه آنان سروری داشت مادر معد از قبیله ((جرهم )) بود و ده فرزند داشت و کنیه معد ((ابوقضاعه )) بود ((3)).
بـه قـول ابـن اسحاق : معدبن عدنان چهارپسر به نامهای , ((نزار)), ((قضاعه )), ((قنص )) و((ایاد)) داشت .
18 ـ نـزاربـن مـعـد: سـرور و بـزرگ فرزندان پدرش بود و درمکه جای داشت و او راچهار پسر به نـامهای : ((مضر)), ((ربیعه )), ((انمار)) و ((ایاد)) بود دو قبیله ((خشعم )) و((بجیله )) از انمار به وجود آمده اند و دو قبیله بزرگ ربیعه و مضر از نزار پدیدارگشته اند.
17 ـ مضربن نزار: دو پسر داشت : ((الیاس )) ((4)) و ((عیلان )) و مادرشان از قبیله ((جرهم )) بود از رسـول اکـرم (ص ) روایت شده است که فرمود: ((مضر و ربیعه را دشنام ندهید, چه آن دو مسلمان بوده اند ((5)) )) ((مضر)) سرور فرزندان پدرش و مردی بخشنده ودانا بود و فرزندانش را به صلاح و پرهیزگاری نصیحت می کرد.
16 ـ الیاس بن مضر: پس از پدر در میان قبایل بزرگی یافت و او را ((سیدالعشیره)) لقب دادند, سه پـسـر به نامهای : ((مدرکه )), ((طابخه )) و ((قمعه )) داشت (نامشان به ترتیب : عامر, عمرو وعمیر اسـت ) و مـادرشـان ((خـنـدف )) و نـام اصـلی وی ((لیلی )) بود وقبایلی را که نسبشان به الیاس می رسد ((بنی خندف )) گویند.
قـبـیـلـه هـای ((بـنـی تـمـیـم )), ((بـنـی ضبه )), ((مزینه )), ((رباب )), ((خزاعه )), ((اسلم )), ازالیاس بن مضر منفصل می شوند.
15 ـ مـدرکـه بـن الـیـاس : نـامـش ((عـامـر)) ((6)) و کـنـیـه اش ((ابـوالـهـذیـل)) و ((ابـوخـزیـمـه ))بـود((مـدرکـه )) چـهـارفـرزنـد داشـت : ((خزیمه )) و ((هذیل )), ((حارثه )) و ((غالب )) ((7)).
نسب قبیله ((هذیل )) و ((عبداللّه بن مسعود)) صحابی معروف به ((مدرکه بن الیاس ))می رسد.
14 ـ خزیمه بن مدرکه : مادرش ((سلمی )) دختر((اسدبن ربیعه بن نزار)) و به قول ابن اسحاق زنی از ((بنی قضاعه )) بود, بعد از پدر حکومت قبایل عرب را داشت و او راچهار پسر به نامهای : ((کنانه )), ((اسد)), ((اسده )), ((هون )) بود.
13 ـ کنانه بن خزیمه : کنیه اش ((ابومضر)) و مادرش ((عوانه )) دختر ((سعد بن قیس بن عیلان بن مـضـر)) بـود از ((کنانه )) فضایل بی شماری آشکار گشت و عرب او را بزرگ می داشت فرزندانش عـبـارت بـودند از: ((نضر)), ((مالک )), ((عبدمناه )), ((ملکان )) و((حدال )) قبایل ((بنی لیث )) و ((بنی عامر)) از کنانه بن خزیمه پدید آمده اند.
12 ـ نضربن کنانه : مادرش به قول یعقوبی ((هاله )) دختر ((سویدبن غطریف )) و به قول ابن اسحاق و طـبری و دیگران ((بره )) دختر ((مربن ادبن طابخه )) بود و فرزندان وی :((مالک )), ((یخلد)) و ((صلت )) و کنیه اش ((ابوالصلت )) بوده است .
یعقوبی می گوید: نضربن کنانه , اول کسی است که ((قریش )) نامیده شد و به این ترتیب کسی که از فرزندان نضربن کنانه نباشد ((قرشی )) نیست .
11 ـ مـالـک بـن نـضر: مادر وی ((عاتکه )) دختر ((عدوان بن عمروبن قیس بن عیلان )) وفرزند وی ((فهربن مالک )) بود.
10 ـ فهربن مالک : مادر وی ((جندله )) دختر ((حارث بن مضاض بن عمرو جرهمی ))بود و فرزندان وی : ((غالب )), ((محارب )), ((حارث )), ((اسد)) و دختری به نام ((جندله ))می باشند.
9 ـ غـالـب بـن فـهـر: مـادر وی ((لـیـلی )) دختر ((سعدبن هذیل )) بود و فرزندان وی : ((لؤی ))و ((تیم الادرم )) و فرزندان تیم بن غالب , ((بنوادرم بن غالب )) معروف شده اند.
8 ـ لـؤی بـن غـالب : مادر وی ((سلمی )) دختر ((کعب بن عمرو خزاعی )) بود وفرزندانش عبارت بودند از: ((کعب )), ((عامر)), ((سامه )), ((عوف )) و ((خزیمه )).
7 ـ کعب بن لؤی : مادر وی ((ماویه )) دختر ((کعب بن قیس بن جسر))بود و فرزندانش عبارت بودند از: ((مره )), ((عدی )) و ((هصیص )) و کنیه اش ((ابوهصیص ))بود.
کـعـب بـن لـؤی از هـمه فرزندان پدرش بزرگوارتر و ارجمندتر بود, وی اولین کسی است که در خطبه اش ((امابعد)) گفت و روز جمعه را ((جمعه )) نامید, زیرا پیش از آن ,عرب آن را ((عروبه )) می نامید.
6 ـ مـره بـن کعب : مادر وی : ((وحشیه )) دختر((شیبان بن محارب بن فهربن مالک بن نضر)) است و فرزندان وی : ((کلاب )), ((تیم )),((یقظه )),و کنیه اش ((ابویقظه )) می باشد.
5 ـ کـلاب بـن مـره : مـادرش ((هـنـد)) دخـتـر ((سـریـربـن ثـعـلـبـه بـن حـارث بـن (فـهـربن ) مالک (بن نضر)بن کنانه بن خزیمه )) است و فرزندانش : ((قصی بن کلاب )) و ((زهره بن کلاب )) ویک دختر, و کنیه اش ((ابوزهره )) و نامش ((حکیم )) است .
رسـول اکرم (ص ) درباره دو فرزند ((کلاب بن مره )) یعنی : ((قصی )) و ((زهره )) گفت :((دوبطن خالص قریش دو پسر کلاب اند)).
4 ـ قـصی بن کلاب : مادرش : ((فاطمه )) دختر ((سعد بن سیل )) است و فرزندانش :((عبدمناف )), ((عبدالدار)), ((عبدالعزی )) و ((عبدقصی )) و دو دختر, و کنیه اش ((ابوالمغیره )) ((8)) بود.
قصی بزرگ و بزرگوار شد در این موقع دربانی و کلیدداری خانه کعبه با قبیله ((خزاعه )) بود که پس از ((جرهمیان )) بر مکه غالب شده بودند و اجازه حج با قبیله ((صوفه )) بود.
((قـصـی ))زیـر بـار ((صوفه )) نرفت و پس از جنگی سخت بر آنان پیروز گشت و دست آنان را از اجـازه حـج کـوتـاه سـاخـت , ((خزاعه )) نیز حساب کار خویش کردند و از قصی کناره گرفتند و سرانجام ((قصی )) امور کعبه و مکه را به داوری ((یعمربن عوف بن کعب کنانی )) دردست گرفت و از آن روز ((شداخ )) نامیده شد.
((قصی )) مناصب را در میان فرزندان خویش تقسیم کرد, آب دادن و سروری را به ((عبدمناف )), ((دارالـنـدوه )) را بـه ((عـبـدالـدار)), پـذیرایی حاجیان را به ((عبدالعزی )) و دوکنار وادی را به ((عبدقصی )) واگذاشت ((9)).
قریش ازنظر بزرگواری ((قصی بن کلاب )) مرگ وی را مبدا تاریخ خود قرار دادند.
3 ـ عـبـدمـناف بن قصی : مادرش : ((حبی )) دختر ((حلیل خزاعی )) است و فرزندانش :((هاشم )), ((عـبـدشـمـس )), ((مطلب )), ((نوفل )), ((ابوعمرو)) و شش دختر کنیه اش ((ابوعبدشمس )) و نامش ((مغیره )) و او را ((قمرالبطحا)) می گفتند.
2 ـ هـاشـم بـن عـبـدمناف : مادرش : ((عاتکه )) دختر ((مره بن هلال بن فالج )) است وفرزندان وی : ((عـبدالمطلب )), ((اسد)), ((ابوصیفی )), ((نضله )) و پنج دختر, وکنیه اش :((ابونضله )) و نامش : ((عمرو)) و معروف به ((عمروالعلی )) بود.
نسب ((بنی هاشم )) عموما به ((هاشم بن عبد مناف )) می رسد و مادرامیرالمؤمنین (ع ) ((فاطمه )) دختر ((اسدبن هاشم )) است .
1 ـ عبد المطلب بن هاشم : مادرش : ((سلمی )) دختر ((عمرو بن زید بن لبید (بن حرام )بن خداش بـن عـامـر بـن غـنم بن عدی بن نجار, تیم اللا ت بن ثعلبه بن عمرو بن خزرج )) بودو فرزندانش ((عـبـاس )), ((حـمـزه )), ((عبداللّه )), ((ابوطالب )) (عبد مناف ), ((زبیر)),((حارث )), ((حجل )) (غیداق ), ((مقوم )) (عبدالکعبه ), ((ضرارابولهب )) (عبدالعزی ),((قشم )) وشش دختر.
کنیه عبدالمطلب ((ابوالحارث )) و نامش ((شیبه الحمد)) و نام اولش ((عامر)) بوده است .
عـبـدالـمـطلب , سرور قریش بود و رقیبی نداشت وی پس از آن که داستان اصحاب فیل به انجام رسید, اشعاری گفت که یعقوبی آن را نقل کرده است ((10)).
وفـات عبدالمطلب , در دهم ماه ربیع الاول (هشت سالگی رسول اکرم ) سال ششم عام الفیل اتفاق افـتـاد و صـدوبیست سال عمرکرد ((11)) قبر او در ((حجون )) واقع شده که به قبرستان ابوطالب معروف است .

پدر رسول خدا(ص )
عـبداللّه بن عبدالمطلب , مادرش : ((فاطمه )) دختر ((عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم )) است ((عبداللّه )) پدر رسول خدا(ص ) در بیست و پنج سالگی وفات کرد به قول مشهور, وفات وی پیش از مـیـلاد رسـول خـدا روی داد, اما یعقوبی , این قول را خلاف اجماع گفته و به موجب روایتی از ((جعفربن محمد))(ع ) وفات او را دو ماه پس از ولادت رسول خدا دانسته است ((12)).
بـه قـول واقدی : از ((عبداللّه )) کنیزی به نام ((ام ایمن )) و پنج شتر و یک گله گوسفند وبه قول ابن اثیر: شمشیری کهن و پولی نیز به جای ماند که رسول خدا آنها را ارث برد ((13)).
مادر رسول خدا (ص )
((آمـنه )) دختر ((وهب بن عبدمناف بن زهره بن کلاب )) که ده سال و به قولی ده سال واندی پس از واقعه حفر زمزم و یک سال پس از آن که ((عبدالمطلب ))برای آزادی ((عبداللّه )) از کشته شدن صـد شـتـر فـدیـه داد, بـه ازدواج ((عـبـداللّه )) درآمد و شش سال و سه ماه پس از ولادت رسول خدا ((14)) , در سفری که فرزند خویش را به مدینه برده بود تاخویشاوندان مادری وی او را ببینند, هنگام بازگشت به مکه در سی سالگی در ((ابوا))وفات کرد.
رسول خدا(ص )
مـحـمـد بـن عـبـداللّه بن عبدالمطلب (شیبه الحمد, عامر) بن هاشم (عمروالعلی ) بن عبدمناف (مـغیره )) بن قصی (زید) بن کلاب (حکیم ) بن مره بن کعب بن لؤی بن غالب بن فهر (قریش ) بن مالک بن نضر (قیس ) بن کنانه بن خزیمه بن مدرکه (عمرو) بن الیاس بن نزار (خلدان ) بن معد بن عدنان علیهم السلام .

میلاد رسول خدا(ص )
در تـاریخ ولادت رسول خدا(ص ) اختلاف است : مشهور شیعه هفدهم (ربیع الاول ,53 سال قبل از هجرت ) و مشهور اهل سنت دوازدهم ربیع الاول است و اقوال مختلف دیگر نیز بیان شده .
کـلینی دوازدهم ربیع الاول عام الفیل ((15)) (هنگام زوال یا بامداد) و مسعودی : هشتم ربیع الاول عام الفیل پنجاه روز پس از آمدن اصحاب فیل به مکه دانسته اند ((16)).
کـلـیـنـی مـی نـویـسـد: مـادر رسول خدا(ص ) در ایام تشریق (یازدهم و دوازدهم وسیزدهم ماه ذی الـحـجـه ) نـزد جـمره وسطی که در خانه عبداللّه بن عبدالمطلب واقع بودباردار شد ((17))
و رسول خدا در ((شعب ابی طالب )) در خانه محمدبن یوسف در زاویه بالاکه هنگام ورود به خانه در دست چپ واقع می شود, از وی تولد یافت .
ابـن اسحاق روایت می کند: ((آمنه )) دختر ((وهب )) مادر رسول خدا می گفت که : چون به رسول خدا باردار شدم به من گفته شد: همانا تو به سرور این امت باردار شده ای , پس هرگاه تولد یافت , بگو: اعیذه بالواحد من شر حاسد ((او را از شر هر حسد برنده ای به خدای یکتا پناه می دهم )), سپس او را ((مـحمد)) بنام , چون رسول خدا تولد یافت , آمنه برای عبدالمطلب پیام فرستاد تا او را ببیند, عبدالمطلب آمد و او را در برگرفت و به درون کعبه برد و برای وی دست به دعا برداشت , آنگاه او را به مادرش سپرد و برای او درجستجوی دایه برآمد ((18)).
دوران شیرخوارگی و کودکی پیامبر(ص )
رسـول خـدا(ص ) هـفـت روز از مـادر خـود ((آمـنـه )) شـیـر خـورد ((19)) و روز هـفـتـم ولادت ,عـبـدالـمـطـلـب , قـوچـی بـرای وی عـقـیـقه کرد و او را ((محمد)) نامید سپس کنیز ابـولـهـب ((ثـویبه )) که پیش از این , حمزه بن عبدالمطلب را شیرداده بود, چند روزی رسول خدا راشـیـر داد بـه گـفـتـه یـعـقوبی : ((ثویبه )) جعفربن ابی طالب را نیز شیرداده است ((20)) آنگاه سـعـادت شیردادن رسول خدا نصیب زنی از قبیله ((بنی سعدبن بکربن هوازن )) به نام ((حلیمه )) دختر((ابوذؤیب : عبداللّه بن حارث )) شد.
حـلـیـمـه , دو سال تمام رسول خدا را شیر داد و در دوسالگی او را از شیر بازگرفت وحضرت در حـدود چهار سال نزد حلیمه در میان قبیله بنی سعد اقامت داشت و قضیه ((شق صدر)) در همان جا روی داد ((21)) و در سال پنجم ولادت , ((حلیمه )) او را به مادرش بازگرداند ((22)).
 
سفر رسول خدا به مدینه در شش سالگی
از عمر رسول خدا شش سال تمام می گذشت که مادرش ((آمنه )) وی را برای دیدن داییهایش به مدینه برد و هنگام بازگشت به مکه در ((ابوا)) درگذشت و همان جا به خاک سپرده شد بعد از آن ((ام ایمن )) رسول خدا را با همان دو شتری که از مکه آورده بودند به مکه بازگرداند.
رسـول خـدا کـه در سـال حدیبیه بر ((ابوا)) می گذشت , قبر مادر خود را زیارت کرد وبر سر قبر گریست ((23)).
سفر اول شام
رسول خدا(ص ) نه ساله یا دوازده ساله و به قول مسعودی سیزده ساله بود ((24)) که همراه عموی خـود ((ابـوطالب )) که با کاروان قریش برای تجارت به شام می رفت ,رهسپار شام شد این سفر در دهـم ربـیـع الاول سال سیزدهم واقعه فیل اتفاق افتاد ((25)) و چون کاروان به ((بصری )) رسید, راهـبـی بـه نـام ((بـحـیری )) که از دانایان کیش مسیحی بود, ازروی آثار و علایم , رسول خدا را شناخت و از نبوت آینده وی خبر داد.
حوادث مهم در دوران جوانی قبل از بعثت
در ترتیب وقوع این حوادث کم و بیش اختلاف است و مسعوی ترتیب و فاصله تاریخی آنها را چنین گـفته است : میان میلاد رسول خدا که در عام الفیل بوده است و((عام الفجار)) بیست سال فاصله شد.
چـهار سال و سه ماه و شش روز بعد از ((فجار چهارم )), رسول خدا برای ((خدیجه ))رهسپار سفر بازرگانی شام شد دو ماه و بیست و چهار روز بعد با خدیجه ازدواج کرد.
فجار
در جـوانی رسول خدا(ص ) جنگ فجار, میان قریش و بنی کنانه و بنی اسد بن خزیمه از طرفی , و بنی قیس بن عیلان از طرف دیگر روی داد ((نعمان بن منذر)) پادشاه حیره کاروانی با بار پارچه و مشک به بازار ((عکاظ)) فرستاد, در این هنگام ((براض بن قیس )) از بنی کنانه به منظور کشتن وی رهسپار شد و بر او تاخت و او را کشت و چون این قتل در ماه حرام بود ((فجار)) نامیده شد ((26)).
یـعقوبی می گوید: در ماه رجب که نزد آنان ماه حرام بود و در آن خونریزی نمی کردند, جنگیدند, بـه ایـن جـهت ((فجار)) نامیده شده است , چرا که در ماه حرام ,فجوری (گناهی بزرگ ) مرتکب شدند ((27)).
رسـول خـدا بیست ساله بود که در ((فجار)) شرکت کرد ((28)) و جز ((یوم نخله )) درباقی روزها حاضر بود ((29)) و جنگ فجار در ماه شوال به پایان رسید.
حلف الفضول
ابـن اثیر از ابن اسحاق نقل می کند که : مردانی از ((جرهم )) و ((قطورا)) که نامهایشان همه از ماده ((فـضـل )) مشتق بوده است فراهم شده و پیمانی بسته بودند که در داخل مکه ستمگری را مجال اقـامت ندهند و پس از آن که این پیمان کهنه شد و جز نامی از آن درمیان قریش باقی نبود, دیگر بار به وسیله قبایل قریش تجدید شد و قریش آن را((حلف الفصول )) نامید ((30)).
اول کسی که در این کار پیشقدم شد ((زبیربن عبدالمطلب )) بود که طوایف قریش رادر دارالندوه فراهم ساخت و از آن جا به خانه ((عبداللّه بن جدعان تیمی )) رفتند و در آن جا پیمان بستند ((31)).
سفر دوم شام و ازدواج با خدیجه
1 ـ ((خدیجه )): دختر ((خویلد)) (ابن اسدبن عبدالعزی بن قصی ) که پانزده سال پیش ازواقعه فیل تـولـد یـافـت ((32)) , زنی تجارت پیشه و شرافتمند و ثروتمند بود, مردان را برای بازرگانی اجیر می کرد و سرمایه ای برای تجارت در اختیارشان می گذاشت و حقی برایشان قرار می داد و چون از راسـتـگویی و امانتداری رسول خدا خبر یافت , نزد وی فرستاد و به او پیشنهاد کرد که همراه غلام وی ((میسره )) برای تجارت ازمکه رهسپار شام شود, رسول خدا پذیرفت و به شام رفت ((33)) این سفر چهارسال و نه ماه و شش روز پس از ((فجار)) چهارم روی داد رسول خدا در این هنگام بیست و پنج ساله بود و چون به ((بصری )) رسید ((نسطور)) راهب وی را دید و ((میسره )) را به پیامبری او مژده داد ومیسره در این سفر از رسول خدا کراماتی مشاهده کرد که او را خیره ساخت , چون به مـکـه بازگشت , از آنچه از نسطور راهب شنیده و خود دیده بود, خدیجه را آگاه ساخت وخدیجه هـم در ازدواج با رسول خدا رغبت کرد ((34)) و علاقه مندی خود را به ازدواج باوی اظهار داشت رسـول خـدا نـیـز بـا عـمـوی خـود ((حـمزه بن عبدالمطلب )) نزد پدر خدیجه رفت و خدیجه را خواستگاری کرد ((35)).
بـرخـی گـفـتـه انـد کـه ((خـویـلـد)) پـدر خـدیـجـه پـیـش از ((فـجـار)) مرده بود و عموی خـدیـجـه ((عـمروبن اسد)) وی را به رسول خدا تزویج کرد ((36)) تاریخ ازدواج دو ماه و بیست و پنج روز پس از بازگشت رسول خدا از سفر شام بود ((37)).
رسـول خدا بیست شتر جوان مهر داد و خطبه عقد را ابوطالب ایراد کرد, پس ازانجام خطبه عقد, ((عـمـروبـن اسـد)) عـموی خدیجه گفت : محمدبن عبداللّه بن عبدالمطلب یخطب خدیجه بنت خـویـلد, هذاالفحل لایقدع انفه یعنی : ((محمد پسرعبداللّه بن عبدالمطلب از خدیجه دختر خویلد خواستگاری می کند, این خواستگاربزرگوار را نمی توان رد کرد)).
ام الـمـؤمـنین خدیجه در چهل سالگی به ازدواج رسول خدا درآمد و همه فرزندان رسول خدا جز ((ابراهیم )) از وی تولد یافتند.
خـدیـجـه قـبـل از ازدواج بـا رسـول خـدا, نخست به ازدواج ((ابوهاله تمیمی )) و بعد ربه ازدواج ((عـتـیـق ((38)) بن عائذ ((39)) بن عبداللّه بن عمر بن مخزوم )) درآمده بود وی حدودبیست و پنج سال با رسول خدا زندگی کرد و در شصت وپنج سالگی (سال دهم بعثت )وفات کرد ((40)).
2 ـ ((سـوده )): دخـتـر ((زمـعـه بن قیس )) بود که رسول خدا او را پس از وفات خدیجه وپیش از ((عـایـشـه )) بـه عـقـد خـویـش درآورد ((سـوده )) نـخـسـت بـه ازدواج پـسـرعـمـوی خـویـش ((سـکران بن عمرو)) درآمد و با سکران که مسلمان شده بود به حبشه هجرت کرد و پس ازچند ماه به مکه بازگشتند سکران پیش از هجرت رسول خدا در مکه وفات یافت و((سوده )) به ازدواج رسـول خـدا درآمـد ((41)) وی در آخـر خـلافـت ((عـمـر)) و یا در سال 54هجری وفات کرد ((42)).
3 ـ ((عایشه )): دختر ((ابوبکر (عبداللّه ) بن ابی قحافه (عثمان ))) از ((بنی تیم بن مره ))که در مکه و در هفت سالگی به عقد رسول خدا درآمد و در سال57 یا58 هجری وفات کرد ((43)).
4 ـ ((حـفـصـه )): دخـتر ((عمر بن خطاب )) ابتدا به ازدواج ((خنیس بن حذافه سهمی ))درآمد, ((خـنـیـس )) پیش از آن که رسول خدا به خانه ((ارقم )) درآید اسلام آورد و در بدر واحد شرکت کرد و در احد زخمی برداشت که براثر آن وفات یافت .
((حـفصه )) بعد از عایشه , در سال سوم هجرت به ازدواج رسول خدا درآمد و درسال41 یا 45 و به قولی سال 27 هجرت وفات یافت ((44)).
5 ـ ((زیـنـب )): دختر ((خزیمه بن حارث )) از ((بنی هلال )) بود, او را ((ام المساکین ))می گفتند, شـوهـرش ((عـبـداللّه بن جحش اسدی )) ((45)) در جنگ احد به شهادت رسید, بعداز حفصه به ازدواج رسول خدا درآمد و پس از دو یا سه ماه در حیات رسول خدا وفات یافت .
6 ـ ((ام حـبـیـبـه )) رمـلـه : دخـتـر ((ابـوسـفـیـان )) از ((بـنـی امیه )) بود که با شوهر مسلمان خـود((عـبـیـداللّه بـن جـحس )) به حبشه هجرت کرد, عبیداللّه در حبشه نصرانی شد و سپس از دنـیارفت ام حبیبه به توسط نجاشی پادشاه حبشه در همان جا به عقد رسول خدا درآمد وآنگاه به مـدیـنه فرستاده شد گویند نجاشی از طرف رسول خدا چهارصد دینار کابین به وی داد و آن که ام حبیبه را به ازدواج رسول خدا درآورد((خالدبن سعیدبن عاص ))بود ((46)).
7 ـ ((ام سـلـمـه )) هـنـد: دخـتـر ((ابـوامـیـه مـخـزومـی )) و شـوهـرش ((ابوسلمه )):عبداللّه بن عبدالاسدمخزومی )) پسرعمه رسول خدا بود ((ابوسلمه )) بر اثر زخمی که درجـنـگ احد برداشته بود به شهادت رسید, آنگاه ((ام سلمه )) به ازدواج رسول خدا درآمد وبین سالهای 60 تا 62 بعد از همه زنان رسول خدا وفات کرد.
8 ـ ((زینب )): دختر ((جحش )) از ((بنی اسد)) دختر عمه رسول خدا بود که به دستورآن حضرت به عقد ((زیدبن حارثه )) درآمد و آنگاه که زید او را طلاق داد پس از ام سلمه به همسری رسول خدا سرافراز گشت وفات زینب در سال بیستم هجری بوده است ((47)).
9 ـ ((جـویـریـه )): دخـتر ((حارث بن ابی ضرار)) از قبیله ((بنی المصطلق خزاعه )) بود که در سال پنجم یا ششم هجرت در غزوه بنی المصطلق اسیر شد, رسول خدا قیمت او را دادو او را آزاد کرد و به اختیار خودش به ازدواج رسول خدا درآمد وی در سال 50 یا 56هجری از دنیا رفت .
10 ـ ((صـفـیـه )): دخـتـر ((حـیـی بـن اخـطب )) از یهودیان ((بنی الن ضیر)), ابتدا همسر((سلا م بـن مـشـکم )) و سپس ((کنانه بن ربیع )) بود ((کنانه )) در جنگ خیبر (صفر سال هفتم هجرت ) کـشته شد و صفیه به اسارت درآمد و رسول خدا او را آزاد کرد و به زنی گرفت ودر سال پنجاهم هجرت در خلافت ((معاویه )) درگذشت .
11 ـ ((مـیـمـونـه )): دخـتـر ((حـارث بـن حـزن )) از ((بـنـی هـلال )) بـود کـه ابـتـدا بـه ازدواج ((ابـورهـم بـن عـبـدالـعـزی )) درآمـد, سـپـس در ذی الـقـعـده سـال هـفتم هجری در سـفر((عمره القضا)) به وسیله ((عباس بن عبدالمطلب )) در سرف به عقد رسول خدا درآمدوی در سال 51 یا 63 یا 66 هجری در همان ((سرف )) درگذشت .
از ایـن یـازده زن : دو نفر (خدیجه و زینب دختر خزیمه ) در حیات رسول خدا و نه نفر دیگر پس از وفات رسول خدا وفات یافته اند.
فرزندان رسول خدا (ص )
رسول خدا را سه پسر و چهار دختر بود که عبارتند از:.
1 ـ قاسم : نخستین فرزند رسول خداست و پیش از بعثت در مکه تولد یافت و رسول خدا به نام وی ((ابوالقاسم )) کنیه گرفت او به هنگام وفات دوساله بود.
2 ـ زیـنب : دختر بزرگ رسول خدا بود که بعد از قاسم در سی سالگی رسول خداتولد یافت و پیش از اسـلام بـه ازدواج پـسـرخاله خود ((ابوالعاص بن ربیع )) درآمد و درسال هشتم هجرت در مدینه وفات یافت .
3 ـ رقـیـه : پـیـش از اسـلام و بـعـد از زیـنـب , در مـکـه تـولـد یـافـت و پـیـش از اسـلام بـه عـقـد((عـتـبه بن ابی لهب )) درآمد, پیش از عروسی به دستور ابولهب از وی جدا گشت و سپس به عقد ((عثمان بن عفان )) درآمد وی در سال دوم هجرت در مدینه وفات یافت .
4 ـ ام کلثوم : در مکه تولد یافت و پیش از اسلام به عقد ((عتبه بن ابی لهب )) درآمد ومانند خواهرش پـیش از عروسی از عتبه جداگشت و به ازدواج ((عثمان بن عفان )) درآمدو در سال نهم هجرت وفات کرد.
5 ـ فـاطـمـه (ع ): ظاهرا در حدود پنج سال پیش از بعثت در مکه تولد یافت و درمدینه به ازدواج ((امیرمؤمنان علی (ع ))) درآمد و پس از وفات رسول خدا به فاصله ای درحدود چهل روز تا هشت ماه وفات یافت و نسل رسول خدا(ص ) تنها از وی باقی ماند.
6 ـ عبداللّه : پس از بعثت در مکه متولد شد و در همان مکه وفات یافت .
7 ـ ابراهیم : از ((ماریه قبطیه )) ((48)) در سال هشتم هجرت در مدینه تولد یافت و در سال دهم , سه ماه پیش از وفات رسول خدا در مدینه وفات کرد.
ولادت فاطمه (ع ) دختر پیامبر(ص )
ولادت فـاطـمـه (ع ) را پـنـج سال پیش از بعثت رسول خدا, در سال تجدید بنای کعبه نوشته اند, کلینی در کتاب اصول کافی می گوید: ولادت فاطمه (ع ) پنج سال بعد از بعثت روی داد ((49)).
دربـاره سـن فاطمه (ع ) به هنگام وفات اختلاف است , بعضی بیست و هفت سال وبعضی بیست و هـشـت سـال دانـسته اند و برخی گفته اند: در سی وسه سالگی وفات یافته است یعقوبی در تاریخ مـی نـویـسـد: که سن فاطمه در هنگام وفات بیست و سه سال بود,بنابراین باید ولادت او در سال بـعـثـت رسول خدا بوده باشد ((50)) و این قول مطابق فرموده شیخ طوسی است که : سن فاطمه (ع ) در موقع ازدواج با امیرمؤمنان (ع ), (پنج ماه بعد ازهجرت ) سیزده سال بود ((51)).
تجدید بنای کعبه و تدبیر رسول خدا در نصب حجرالاسود.
رسـول خـدا سی و پنج ساله بود که قریش برای تجدید بنای کعبه فراهم گشتند, زیراکعبه فقط چـهار دیوار سنگی بی ملاط داشت و ارتفاع آن , حدود یک قامت بود طوایف قریش کار ساختمان را میان خود قسمت کردند تا دیوارها را بلندتر کنند و سقفی نیزبرای آن بسازند, تا به جایی رسید که مـی بـایـست ((حجرالاسود)) به جای خود نهاده شود,در این جا میان طوایف قریش نزاعی سخت درگـرفـت و هر طایفه می خواست افتخارنصب ((حجرالاسود)) نصیب وی شود و برای این کار تا پـای مـرگ ایـسـتادگی کردند, تاآنجا که طایفه ((بنی عبد الدار)) طشتی پر از خون آوردند و با طـایـفـه ((بنی عدی بن کعب ))هم پیمان شدند و دست در آن خون فرو بردند و به ((لعقه الدم )) یـعنی ((خون لیسها))معروف شدند, تا آن که ((ابوامیه )) پدر ((ام سلمه )) و ((عبداللّه )) که در آن روز از هـمـه رجـال قـریـش پـیـرتـر بود, پیشنهاد کرد که تا قریش هر که را نخست از در مسجد درآیـدمـیـان خـود حـکـم قـرار دهـنـد و هـر چـه را فـرمود بپذیرند این پیشنهاد پذیرفته شد و نـخـسـتـیـن کـسی که از در, درآمد رسول خدا بود, همه گفتند: هذاالامین , رضینا, هذا محمد ((این امین است , به حکم وی تن می دهیم , این محمد است )) رسول خدا فرمود تا جامه ای نزدوی آوردنـد, آنگاه سنگ را گرفت و در میان جامه نهاد و سپس گفت تا هر طایفه ای گوشه جامه را گـرفـتـند و سنگ را به پای کار رسانیدند آنگاه رسول خدا آن را با دست خویش در جای خودش نهاد ((52)).
علی (ع ) در مکتب پیامبر(ص )
قـریش به قحطی و خشکسالی سختی گرفتار شدند و ((ابوطالب )) هم مردی عیالواربود, رسول خـدا بـه عمویش ((عباس )) که از ثروتمندان بنی هاشم بود, گفت : بیا تا نزدبرادرت ((ابوطالب )) بـرویـم و از فرزندان او گرفته آنها را کفالت کنیم آنها نزد ابوطالب پیشنهاد خود را مطرخ کردند ابـوطـالـب گفت : ((عقیل )) را برای من بگذارید و دیگر اختیاربا شماست رسول خدا ((علی )) را بـرگـرفـت و عـبـاس ((جعفر)) را به همراه برد علی پیوسته با رسول خدا بود تا خدایش به نبوت برانگیخت در این هنگام او را پیروی کرد و به وی ایمان آورد ((53)).
رسول خدا در کوه حرا
رسـول خـدا هـر سـال مـدتـی را در کـوه ((حـرا)) به عزلت و تنهایی می گذراند و این به گفته ((ابـن اسحاق )) در هر سال یک ماه و برحسب بعضی از روایات , ماه رمضان بود وچون اعتکافش به پـایـان مـی رسـیـد, بـه مکه بازمی گشت و پیش از آن که به خانه اش بازگردد هفت بار یا هرچه می خواست گرد کعبه طواف می کرد و آنگاه به خانه اش می رفت ((54)).
بعثت رسول خدا (ص )
در تـاریـخ بـعثت رسول خدا(ص ) قول مشهور شیعه امامیه بیست و هفتم ماه رجب وقول مشهور فرق دیگر مسلمین ماه رمضان است و او در زمان بعثت چهل سال تمام داشت .
مسعودی می نویسد: بعثت رسول خدا(ص ) در سال بیستم پادشاهی خسروپرویزبوده است ((55)) و از ابی جعفر(باقر) روایت شده است که در روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان در کوه حرا, فرشته ای بر رسـول خـدا کـه در آن روز چـهـل سـالـه بود, نازل شد وفرشته ای که وحی بر وی آورد جبرئیل بود ((56)).
آغاز دعوت
برخی گفته اند که : جبرئیل در روز دوم بعثت رسول خدا برای تعلیم وضو و نماز,نازل شد ((57)) یعقوبی می نویسد: نخستین نمازی که بر وی واجب گشت نماز ظهر بود,جبرئیل فرود آمد و وضو گرفتن را به او نشان داد و چنان که جبرئیل وضو گرفت , رسول خدا هم وضو گرفت , سپس نماز خـواند تا به او نشان دهد که چگونه نماز بخواند آنگاه خدیجه رسید و رسول خدا او را خبر داد, پس وضـو گـرفت و نماز خواند, آنگاه علی بن ابی طالب رسول خدا را دید و آنچه را دید انجام می دهد, انجام داد ((58)).
ابن اسحاق می نویسد: نماز ابتدا دورکعتی بود, سپس خدای متعال آن را در حضرچهار رکعت تمام قرار داد و در سفر بر همان صورتی که اول واجب شده بود باقی گذاشت .
از ((عـمـربن عبسه )) روایت شده است که می گفت : در آغاز بعثت نزد رسول خداشرفیاب شدم و گـفـتـم : آیا کسی در امر رسالت , تو را پیروی کرده است ؟ گفت : آری , زنی و کودکی و غلامی , و مقصودش خدیجه و علی بن ابی طالب و زیدبن حارثه بود ((59)).
ابـن اسـحـاق مـی گـویـد: پـس از زیدبن حارثه , ((ابوبکر: عتیق بن ابی قحافه )) و بر اثردعوت وی : ((عـثـمـان بـن عـفـان بـن ابـی الـعـاص )), ((زبـیـربـن عـوام )),((عبدالرحمان بن عوف زهری )), ((سـعدبن ابی وقاص )) و ((طلحه بن عبیداللّه )) اسلام آوردندو نماز گزاردند این افراد در پذیرفتن اسـلام (بـعد از خدیجه و علی و زیدبن حارثه ) برهمگی سبقت جسته اند ((60)) سپس مردم دسته دسته از مرد و زن به دین اسلام درآمدند ((61)).
اسلام جعفربن ابی طالب
ابن اثیر می نویسد که : ((جعفربن ابی طالب )) اندکی بعد از برادرش ((علی ))(ع ) اسلام آورد و روایت شـده است که ابوطالب , رسول خدا(ص ) و علی (ع ) را دید که نمازمی خوانند و علی پهلوی راست رسـول خـدا(ص ) ایـستاده است , پس به ((جعفر)) گفت :((تو هم بال دیگر پسرعمویت باش و در پـهلوی چپ وی نمازگزار ((62)) )) و جعفر همین کاررا کرد ((63)) و اسلام جعفر پیش از آن بود که رسول خدا(ص ) به خانه ((ارقم )) درآید و در آن جا به دعوت مشغول شود.
اسلام حمزه بن عبدالمطلب
داسـتـان اسـلام آوردن ((حمزه بن عبدالمطلب )) را ابن اسحاق به تفصیل آورده , لکن تاریخ آن را تـعـیـین نکرده است ((64)) , اما دیگران تصریح کرده اند که ((حمزه )) در سال دوم بعثت ((65)) و بـرخـی دیـگـر اسـلام حـمـزه را در سال ششم بعثت و بعد از رفتن رسول خدا(ص ) به خانه ارقم می نویسند ((66)).
دارالتبلیغ ارقم
تـا مـوقـعـی کـه دعوت آشکار نگشته بود, اصحاب رسول خدا(ص ) نماز خود را پنهان ازقریش در دره هـای مـکـه مـی خـواندند روزی ((سعد بن ابی وقاص )) با چند نفر از اصحاب رسول خدا نماز می گزارد که چند نفر از مشرکین با آنها به ستیز برخاستند و جنگ درمیان آنان درگرفت سعد, مـردی از مـشـرکـان را با استخوان فک شتری زخمی کرد و این نخستین خونی بود که در اسلام ریخته شد ((67)) پس از این واقعه بود که رسول خدا و یارانش در خانه ((ارقم )) پنهان شدند تا این که خدای متعال فرمود تا رسول خدا دعوت خویش راآشکار سازد.
علنی شدن دعوت
سـه سـال بعد از بعثت , برای علنی شدن دعوت , دو دستور آسمانی رسید, بعضی گفته اند این دو دسـتـور نزدیک به هم بوده , اما با توجه به ترتیب نزول سوره های قرآن ,یقین است که مدتی میان این دو دستور فاصله بوده است ((68)).
انذار عشیره اقربین
یـعـقـوبی می نویسد: خدای عزوجل رسول خدا(ص ) را فرمان داد که خویشان نزدیکتر خود را بیم دهد, پس بر کوه ((مروه ((69)) )) ایستاد و با صدای بلند قبایل مختلف رافراهم آورد و همه طوایف قـریـش نزد وی گرد آمدند, آنگاه در یکی از خانه های بنی هاشم آنان را مجتمع ساخت و سپس به استناد آیه شریفه : وانذر عشیرتک الا قربین ((70)) ,آنان را بیم داد و به آنان اعلام کرد که : خدا آنان را برتری داده و برگزیده و پیامبر خود رادر میانشان مبعوث کرده و او را فرموده است که بیمشان دهـد, اما پیش از آن که رسول خدا(ص ) سخن بگوید, ابولهب او را به ساحری نسبت داد و جمعیت متفرق شدند ((71)).
روز دیـگـر رسول خدا(ص ) به علی (ع ) گفت : این مرد با سخنانی که گفت و شنیدی جمعیت را مـتـفـرق سـاخت و نشد که با آنان سخن بگویم , بار دیگر آنان را نزد من فراهم ساز ((علی ))(ع ) با فـراهـم کردن مقداری خوراکی آنان را جمع کرد, همگی خوردند وآشامیدند, آنگاه رسول خدا به سخن آمد و گفت : ای فرزندان عبدالمطلب , به خدا قسم هیچ جوان عربی را نمی شناسم که بهتر از آنچه من برای شما آورده ام , برای قوم خودآورده باشد, براستی که من خیر دنیا و آخرت را برای شـما آورده ام و خدای مرا فرموده است که شما را به جانب او دعوت کنم ای بنی عبدالمطلب ! خدا مرا بر همه مردم عموماو بر شما بالخصوص مبعوث کرده و گفته است : وانذر عشیرتک الا قربین , و مـن شـما را به دو کلمه ای که بر زبان , سبک و در میزان سنگین است دعوت می کنم , به وسیله ایـن دوکلمه عرب و عجم را مالک می شوید و امتها رام شما می شوند و با این دو کلمه واردبهشت می شوید و با همین دو کلمه از دوزخ نجات می یابید: گفتن لااله الااللّه و گواهی برپیامبری من .
آخرین دستور
با نزول آیه های : فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین اناکفیناک المستهزئین ((پس تو به صدای بـلـنـد آنـچـه مـامـوری بـه خـلـق بـرسان و از مشرکان روی بگردان , همانا تو را ازشر تمسخر و اسـتهزاکنندگان مشرک (که چند نفر از اشراف قریش بودند) محفوظمی داریم )) در سوره حجر (آیات 94 و 95), رسول خدا(ص ) دستور یافت تا یکباره دعوت خویش را علنی و عمومی سازد و از آزار مشرکان نهراسد و کارشان را به خداواگذارد.
رسـول خـدا(ص ) بـه فـرمـان پروردگار دعوت خود را آشکار و علنی ساخت و در((ابطح )) به پا ایـسـتاد و گفت : ((منم رسول خدا, شما را به عبادت خدای یکتا و ترک عبادت بتهایی که نه سود مـی دهـنـد و نـه زیـان مـی رسـانـند و نه می آفرینند و نه روزی می دهند و نه زنده می کنند و نه می میرانند دعوت می کنم )).
بـعـضـی روایـت کرده اند که رسول خدا(ص ) در بازار ((عکاظ)) به پاخاست و گفت :((ای مردم ! بـگـویید: لااله الااللّه تا رستگار و پیروز شوید ناگهان مردی به دنبال او دیده شدکه می گفت : ای مـردم ! ایـن جـوان بـرادرزاده مـن و بـسیار دروغگوست , پس از او برحذرباشید پرسیدند این مرد کیست ؟ گفتند: این مرد ((ابولهب بن عبدالمطلب )) عموی اوست ((72)) ولی رسول خدا بی پرده و بی آن که از مانعی بهراسد, امر خویش را آشکارساخت .
سرسخت ترین دشمنان پیامبر اسلام
الف : از بنی عبدالمطلب .
اـ ابولهب , 2 ـ ابوسفیان بن حارث .
ب : از بنی عبدشمس بن عبد مناف .
1 ـ عـتـبـه بـن ربـیعه , 2 ـ شیبه بن ربیعه (برادر عتبه ), 3 ـ عقبه بن ابی معیط, 4 ـابوسفیان بن حرب , 5 ـ حکم بن ابی العاص , 6 ـ معاویه بن مغیره .
ج : از بنی عبدالدار بن قصی .
1 ـ نضر بن حارث بن علقمه .
د :از بنی عبدالعزی بن قصی .
1 ـ اسود بن مطلب , 2 ـ زمعه بن اسود, 3 ـ ابوالبختری .
ه: از بنی زهره بن کلاب .
1 ـ اسود بن عبد یغوث (پسر خالوی رسول ((73)) خدا).
و : از بنی مخزوم بن یقظه بن مره .
1 ـ ابـوجـهـل , 2 ـ عـاص بن هشام (برادر ابوجهل ), 3 ـ ولید بن مغیره بن عبداللّه , 4 ـابوقیس بن ولید, 5 ـ ابوقیس بن فاکه بن مغیره , 6 ـ زهیر بن ابی امیه (پسر عمه رسول خدا), 7 ـ اسود بن عبد الا سد, 8 ـ صیفی بن سائب ((74)).
ز : از بنی سهم بن هصیص بن کعب بن لؤی .
1 ـ عاص بن وائل , 2 ـ حارث بن عدی ((75)) , 3 ـ منبه بن حجاج , 4 ـ نبیه (برادرحجاج ).
ح : از بنی جمح بن هصیص .
1ـ امـیـه بـن خـلف , 2 ـ ابی بن خلف (برادر امیه ), 3 ـ انیس بن معیر, 4 ـ حارث بن طلاطله , 5 ـ عـدی بن حمرا ((76))
, 6 ـ ابن اصدی هذلی ((77)) , 7 ـ طعیمه بن عدی , 8 ـحارث بن عامر, 9 ـ رکانه بن عبد, 10 ـ هبیره بن ابی وهب , 11 ـ اخنس بن شریق ثقفی .
پیشنهادهای قریش به رسول خدا(ص )
روزی عـتـبـه بـن ربـیـعـه بـن عـبـد شمس که یکی از اشراف مکه بود, رسول خدا را دید که در مسجدالحرام نشسته است , پس به قریش گفت : می خواهم نزد محمد بروم وپیشنهادهایی بر وی عـرضـه کـنـم بـاشـد که قسمتی از آنها را بپذیرد گفتند: ای ابوولید! برخیزو با وی سخن بگوی ((عـتـبـه )) نزد رسول خدارفت و گفت : برادرزاده ام ! تو با امری عظیم که آورده ای , جماعت قوم خود را پراکنده ساختی و خدایان و دینشان را نکوهش کردی و پدران مرده ایشان را کافر نامیدی , اکـنـون پـند مرا بشنو و آنها را نیک بنگر, باشد که قسمتی از آنها را بپذیری رسول خدا گفت : ای ابوولید! بگو تا بشنوم گفت : اگر منظورت از آنچه می گویی مال است , آن همه مال به تو می دهم تـا از هـمـه مـالـدارتـر شـوی ((78)) و اگر به منظور سروری قیام کرده ای , تو را بر خود سروری مـی دهـیم و هیچ کاری را بی اذن تو به انجام نمی رسانیم و اگر پادشاهی بخواهی , تو را بر خویش پـادشـاهـی دهـیم و اگر چنان که پیش می آید یکی از پریان برتو چیره گشته و نمی توانی او را از خویشتن دورسازی , پس تو را درمان می کنیم و مالهای خویش بر سر این کار می نهیم .
رسـول خـدا گفت : اکنون تو بشنو, گفت : می شنوم رسول خدا آیاتی از قرآن مجید ((79)) بر وی خـوانـد و عـتـبه با شیفتگی گوش می داد تا رسول خدا به آیه سجده رسیدو سجده کرد و سپس گفت : ای ابوولید! اکنون که پاسخ خود را شنیدی هر جا که خواهی برو عتبه برخاست و با قیافه ای جـز آنـچه آمده بود نزد رفقای خویش بازگشت و گفت : به خدا قسم گفتاری شنیدم که هرگز مـانند آن نشنیده بودم ای گروه قریش ! از من بشنوید ودست از ((محمد)) بازدارید, زیرا گفتار وی داسـتـانـی عـظـیم در پیش دارد و اگر پیروز شود,سربلندی او سربلندی شماست و شما به وسیله او از همه مردم خوشبخت تر خواهیدبودگفتند: ای ابوولید, به خدا قسم که تو را هم با زبان خویش سحر کرده است , گفت :نظر من همین است که گفتم .
قریش به رسول خدا گفتند, ای محمد! اکنون که از پیشنهادهای ما چیزی رانمی پذیری , با توجه بـه کـمـی زمـین و کم آبی , از پروردگارت بخواه تا این کوهها را از مادور کند و سرزمینهای ما را هـمـوار سـازد و رودخـانـه ای پدید آورد و پدران مرده ما را زنده کند تا از آنها بپرسیم که آیا آنچه مـی گـویـی حق است یا باطل ((80)) ؟ و اگر آنها تو راتصدیق کردند, به تو ایمان می آوریم رسول خـدا گفت : ((برای این کارها بر شما مبعوث نشده ام و آنچه را بدان مبعوث گشته ام از طرف خدا برای شما آورده ام و رسالتی را که برعهده داشتم به شما رساندم , اکنون اگر آن را بپذیرید در دنیا و آخرت بهره مند خواهیدشد و اگر هم آن را رد کنید, برای امر خدا شکیبایی می کنم تا میان من و شما داوری کند))به این ترتیب قریش از رسول خدا تقاضاهای دیگری کردند از قبیل نزول فرشته وبـاغ و زر و سـیـم و نـزول عـذابـهـای آسـمـانـی و امـثـال آن , و گفتند تا چنین نکنی ما به تو ایمان نمی آوریم رسول خدا گفت : ((این کارها با خداست , اگر بخواهد خواهد کرد)).
رسـول خـدا افـسرده خاطر برخاست و از نزد ایشان رفت و ابوجهل بعد از سخنرانی کوتاه تصمیم خود را برای کشتن رسول خدا اعلام داشت و قریش هم آمادگی خود رابرای پشتیبانی وی اظهار داشـتـنـد فـردا کـه رسـول خـدا بـه عادت همیشه میان ((رکن یمانی ))و ((حجرالاسود)) رو به بـیـت الـمـقدس به نماز ایستاده و کعبه را نیز میان خود وشام قرارداده بود, ابوجهل در حالی که سـنـگـی به دست داشت با تصمیم قاطع رسید و هنگامی که رسول خدا به سجده رفت , فرصت را غـنـیـمـت شـمرده , پیش تاخت , اما خدا نقشه وی رانقش برآب ساخت و با رنگ پریده , به نتیجه نارسیده بازگشت ((81)).
نـضـربن حارث و عقبه از طرف قریش به مدینه رفتند و از دانایان یهود راهنمایی خواستند دانایان یـهـود گـفـتـنـد: سـه مساله از وی بپرسید تا صدق و کذب وی معلوم شود: ازاصحاب کهف , از ذوالقرنین و روح .
نضر و عقبه به مکه بازگشتند و هر سه موضوع را از رسول خدا پرسش کردند ورسول خدا هر سه پرسش را پاسخ گفت ((82)) , اما در عین حال ایمان نیاوردند.
شکنجه های طاقت فرسا
شـکنجه و آزار قریش نسبت به مسلمانان بی پناه و بردگان شدت یافت و آنان را به حبس کردن و زدن و گـرسـنگی شکنجه می دادند, از جمله : عماربن یاسرعنسی که مادر او((سمیه )) نخستین کـسی است که در راه اسلام با نیزه ((ابوجهل )) به شهادت رسید وهمچنین برادرش ((عبداللّه )) و نیز پدرش ((یاسر)) در مکه زیر شکنجه قریش به شهادت رسیدند.
بـلال بـن ربـاح را ((امیه بن خلف )) گرفت و او را در گرمای شدید نیمروز (در بطحای مکه ) به پـشـت خـواباند و سنگی بزرگ بر سینه اش نهاد تا به ((محمد)) کافر شود, ولی اوهمچنان در زیر شکنجه ((احد احد)) می گفت .
دیگر کسانی که با وسایل و عناوین مختلف مورد شکنجه های شدید قرار گرفتند به نامهای زیرند:.
1 ـ عـامـر بـن فهیره , 2 ـ خباب بن ارت , 3 ـ صهیب بن سنان رومی , 4 ـ ابو فکیهه , 5ام عبیس (یا ام عنیس ), 6 ـ زنیره (کنیز رومی ), 7 ـ تهدیه و دخترش , 8 ـ لبیبه .
فـشـار طـاقـت فـرسـای قـریـش بـه جایی رسید که پنج نفر از اسلام برگشتند و بت پرستی را از سـرگـرفـتـنـد, آنان عبارتند از: 1 ـ حارث بن زمعه , 2 ـ ابوقیس بن فاکه , 3 ـابوقیس بن ولید, 4 ـ عـلـی بـن امیه , 5 ـ عاص بن منبه , که اینان در بدر کشته شدند و خدای متعال درباره ایشان آیه ای نازل کرد ((83)).
چـون رسـول خدا(ص ) دید که اصحاب بی پناهش سخت گرفتار و درفشارند ونمی تواند از ایشان حـمایت کند به آنان گفت : ((کاش به کشور حبشه می رفتید, چه در آن جا پادشاهی است که نزد وی بـر کـسی ستم نمی رود, باشد که از این گرفتاری برای شمافرجی قرار دهد)), پس جمعی از مسلمانان رهسپار حبشه گشتند و این نخستین هجرتی بود که در اسلام روی داد.
نخستین مهاجران حبشه
درمـاه رجـب سـال پـنـجـم بـعـثـت جـمـعـا 15 نـفـر مـسـلـمـان (11 مـرد و 4 زن ) بـه سـرپـرستی ((عثمان بن مظعون )) پنهانی از مکه رهسپار کشور مسیحی حبشه شدند ((84)) , آنها عبارت بودند از:.
1 ـ ابوسلمه بن عبدالاسد, 2 ـ ام سلمه دختر ابی امیه , 3 ـ ابوحذیفه , 4 ـ سهله دخترسهیل بن عمرو, 5 ـ ابـو سـبـره بـن ابـی رهـم , 6 عـثـمان بن عفان , 7 ـ رقیه , دختر رسول خدا,همسر عثمان , 8 ـ زبیربن عوام , 10 ـ عبدالرحمن بن عوف , 11 ـ عثمان بن مظعون جمحی ,12 ـ عامربن ربیعه , 13 لیلی دختر ابوحشمه , 14 ـ ابوحاطب , 15 ـ سهیل بن بیضا.
اینان ماه شعبان و رمضان را در حبشه ماندند و چون شنیدند که قریش اسلام آورده اند درماه شوال به مکه بازگشتند, ولی نزدیک مکه خبر یافتند که اسلام اهل مکه دروغ بوده است , ناچار هر کدام به طور پنهانی در پناه کسی وارد مکه شدند ((85)) و بیش از پیش به آزار و شکنجه عشیره خویش گرفتار آمدند و رسول خدا دیگر بار آنان را اذن داد تا به حبشه هجرت کنند.
مهاجران حبشه در نوبت دوم
مـهـاجـران حـبـشه در این نوبت که به گفته بعضی : پیش از گرفتار شدن بنی هاشم در((شعب ابـی طالب )) و به قول دیگران : پس از آن به سرپرستی ((جعفربن ابی طالب ))رهسپار کشور حبشه گشته اند, هشتاد وسه مرد بودند و هجده زن ((86)).
کـسانی که عماربن یاسر را جز مهاجران ندانسته اند هشتاد و دو مرد گفته اند, پانزده نفر مهاجران اولـیـن که دوباره نیز هجرت کردند, ظاهرا در این نوبت هم پیش از دیگران رهسپار کشور حبشه شـدند و هشتادو شش نفر دیگر که ((جعفربن ابی طالب )) سرپرست آنان بود بتدریج بعد از آنان به حبشه رفتند.
مبلغان قریش
چـون قـریش از رفاه و آسودگی مهاجران در حبشه خبر یافتند بر آن شدند که دو مردنیرومند و شکیبا از قریش نزد نجاشی فرستند تا مسلمانان مهاجر را از کشور حبشه براند وبه مکه بازگرداند تـا دسـت قـریـش در شـکـنـجـه و آزار آنـان بـازشـود بـدیـن مـنظور((عبداللّه بن ابی ربیعه )) و ((عمروبن عاص بن وائل )) را با هدیه هایی برای نجاشی و وزرای او فرستادند.
((ابوطالب )) با خبر یافتن از کار قریش اشعاری برای نجاشی فرستاد و او را برنگهداری و پذیرایی و حمایت از مهاجران ترغیب کرد ((87)).
عـبداللّه و عمرو به حبشه آمدند و دستور قریش را اجرا کردند و هدایای نجاشی راتقدیم داشتند و بـه وی گـفتند: پادشاها! جوانانی بی خرد از ما که کیش قوم خود را رهاکرده و به کیش تو هم در نـیامده و دینی نو ساخته آورده اند که نه ما می شناسیم و نه تو, به کشورت پناه آورده اند که اکنون بـزرگـان قوم یعنی پدران و عموها و اشراف طایفه شان مارا نزد تو فرستاده اند, تا اینان را به سوی آنان بازگردانی , چه آنان خود به کار اینان بیناترو به کیش نکوهیدهشان آشناترند نجاشی گفت : نـه به خدا قسم , آنان را تسلیم نمی کنم تااکنون که به من پناه آورده و در کشور من آمده و مرا بر دیـگـران بـرگزیده اند, آنان رافراخوانم تا از گفتارتان پرسش کنم نجاشی اصحاب رسول خدا را فـراخـواند و کشیشها رانیز فراهم آورد, رو به مهاجران مسلمان کرد و گفت : این دینی که جدا از قوم خودآورده اید و نه کیش من است و نه کیش دیگر ملل جهان , چیست ؟.
جـعـفـربـن ابی طالب سخن خود آغاز کرد و گفت : ((پادشاها! مخالفت دینی ما باایشان به خاطر پیغمبری است که خدا در میان ما مبعوث کرده است و او ما را به رهاکردن بتها و ترک بخت آزمایی دستور داده و به نماز و زکات امر فرموده و ستم و بیداد وخونریزی بی جا و زنا و ربا و مردار و خون را بـر مـا حـرام فرموده , و عدل و نیکی باخویشاوندان را واجب ساخته و کارهای زشت و ناپسند و زورگویی را منع کرده است )).
نجاشی گفت : خدا عیسی بن مریم را هم به همین امور برانگیخته است , سپس جعفربن ابی طالب به درخـواسـت نجاشی به تلاوت سوره مریم مشغول شد و چون به این آیه رسید: و هزی الیک بجذع النخله تساقط علیک رطبا جنیا فکلی واشربی و قری عینا ((ای مریم ! شاخ درخت را حرکت ده تا از آن بـرای تـو رطـب تـازه فروریزد (و روزی خودتناول کنی ) پس , از این رطب تناول کن و از این چـشـمـه آب بیاشام ((88)) )) نجاشی گریست و کشیشهای او نیز گریستند, آنگاه نجاشی رو به ((عـمـرو)) و ((عـبداللّه )) کرده گفت : این سخن و آنچه عیسی آورده است هر دو از یک جا فرود آمده است , بروید که به خدا قسم : اینان را به شما تسلیم نمی کنم و هدایای آنان را پس فرستاد و به مسلمانان گفت : بروید که شما درامانید ((89)).
نگرانی شدید قریش 

لینک کمکی